وبلاگ رسمی شرکت بیان

  • ۲۷
  • ۳

چون در این کتاب بسیار گفتنی ها گفته آمد و از اهل بیان سخن به کفایت برفت مدیر را گفتم رضی الله عنه که چون باشد به نام مدیر آن کتابت کردن و راز باز نمودن؟ و امان خواستم از آنچه می نویسم و از جان و مال خود و عزیزانم؛ که در گذشتگان بسیار بوده اند چون من، که همه اینها به کلامی و یا کتابی جمله بر باد داده؛ و عاقل باید که پند گیرد. و آورده اند که امیران را طبعی است چون ردای ایشان ملون و بسیار سلطان که به سلامی رنجیده، و به دشنامی خلعت داده، و ملازمین را گرچه زر بیاید، بسا که سر برود و اشبه الناس خلقا به امیران مدیرانند. لیک مرا جسارت جوانی گرفت و اشتهای صلت سلطان غالب شد و امر بر مدیر بیان عرضه داشتم پس فرمود رضی الله عنه که روا باشد و امان داد تا هر آنچه نبشته آمد؛ حبل المتین مودت را گزند نرساند و فرمود که چون چنین بازی انگیختی باش تا جانب احتیاط نگاه داری و صداقت فرونگذاری و آنچه گفتنی است گفته آید و آنچه نیست هشته ماند و فرمود

کشتی ی بر آب را، از دو  برون حال نیست      یا همه سود  ای حکیم ، یا همه در باختن!

و اما بعد بیان را امیری است زور در بازو و زر در ترازو که بارگاه وی در واحد چهارم است مجاور سلام و به آن بر تمام بیان برتری دارد و پنجره ای دارد مشرف بر راهی که به بیان رسد و الحق که قطب بیان است هم به ریاست و هم به قاعده ی برودت! به تابستان و در زمستان پنجره های آن باز اند که مطبوع مدیر است رضی الله عنه و هر که از آن خارج شود از صدای دندانش نمایان است که کجا بوده!

اما وی که در این مقام جلوس میکند طبعی خوش دارد و و چون آهنگ سخن گفتن کند سخنی سفته است به شاهین خرد و تجربت و ذکاء و فطنت و زخرف و زینت و اهل شعر است و چون قلم بدست گیرد شاعران بایستند و بلبلان خاموش شوند و من در کناره نظاره کنم کاین چه بوالعجبیست! هم مدیر است و هم دبیر و شاگردان بسیار دارد و در معلمی شریک انبیا است و در سیم و زر شریک اغنیاء! و در هر باب که وارد شود در بیان غالب است از فوتبال دستی و پینگ پنگ و چون با اهل بیان برآید همواره چیره گردد و شقی کسی که این ظفر را به سبب آن بداند که وی مدیر است! پس بماند که هر چه باشد راز آن بیش از این گفتن نه به مصلحت است!

عقلی رهنمای دارد و دینی دامنگیر و اخلاقی جهانگیر و معتمدی است جمله ایشان را در ابواب مختلف از کار دنیا و امر عقبی گرچه مرا مصاحبت وی سخت باشد. دستی دارد دهنده و خلقی ستوده و چون بر سفره نشستن کند با دیگران شناخته نشود و از همان خورد که رعیت خورد و اگر کسی وارد بر جمع شود او را نشناسد الا به آنچه بپرسد و به یاد ندارم که از زندگان بیان هیچیک خشم او دیده باشد که آنکه دیده یا در بیان نیست و یا زنده نیست رحمة الله علیه!
 

علی قدیری امیر بیان
بر این کاروان از ازل ساربان

جوان جوان بخت روشن ضمیر
به دولت جوان و به تدبیر پیر

به هیبت بزرگ و به همت بلند
مدیر یکی شرکت هوشمند

میان مدیران درخشنده در
تمام وب از نام او گشته پر

یکی هدهد نامه بر ساخته
بسی رشک برده بر او فاخته

هماورد گوگل شده با سلام
اگرچه نگشته پروژه تمام

گروهی همه نخبه در گرد او
سپاس خدای جهان ورد او

ندیدم چنین جمع گرد جهان
به نام مدیرش بنازد بیان

خداوند عالم نگه داردش
                     اگر راه کج رفت برداردش!

پی نوشت:

     مدیریت محترم امور مالی،                          

با درخواست وام آقای م ص ح ص موافقت شد!

علی قدیری

مدیر عامل

  • ۳۶
  • ۲

یک شب مدیر رضی الله عنه به خواب بدید که تخم هدهدی به دست دارد که رنگ آن ابیض بود و از آن آسمان مشرق سفید شده بود. پس چون برخاست معبران بخواند و تمامی آنچه دیده بود با ایشان بازگفت. پس بزرگ ایشان گفت مر مدیر را که اگر اجازت فرماید ساعتی خالی بنشینیم و بکتب رجوع کنیم و باستقصای هرچه تمامتر دران تاملی کنیم، آنگه تعبیر آن باتقان و بصیرت بگوییم و گشایش راز آن را وجهی اندیشیم. مدیر گفت: روا باشد. پس بازگشتند و چون سخن ایشان بشنود سرویس پست هد بنا نهاد و آن به دست مهدی بیاضی داد که پروارش کند و پروازش بیاموزد و این تابستان بود مطابق سنه 1387.
و این بیاضی از اتراک تبریز است و در بیان بر او هیچ کس برابر نیست از آنچه جملگی اش حرمت دارند و جانبش نگاه دارند. در پایتون و پایِگی زبانزد است؛ از آنچه هر جا و به هر نیت که بگویی برویم، پایه است و من این را بزرگ دارم و او را گرامی. مجالستی دارد دل ربای و  محاورتی مهرافزای و حرکاتی متناسب و اخلاقی مهذب و اطرافی پاکیزه و اندامی نعیم و کرداری کریم. لیک یاد ندارم که بر سر صبحانه اش دیده باشم در بیان و اکثر پیش از ظهر میآید و شنیدم که شب زی است والله اعلم. در فوتبال دستی، دستی دارد و با دوستان الفتی، بزرگزاده ایست و مرا بر او در چند مواردی غبطه است و این رشک که من بر وی بردمی معلوم جز چند کس نباشد.

هر بنا را تیرک و بابی بود
در بیان یک استوان مهدی بود
اهل تبریز است اصل اما خودش
با بیان چون آمد این شد مذهبش
چون مدیرش دید از دانش نصیب
نبض هد را داد در دست طبیب
در مقام هد بیاضی شد پدید
روز بعدی بر بیان دیزی خرید           
کار او اندر بیان شد کار هد
مار پایتون کرد در منقار هد
در میان آشیانش جای اوست
نغمه ی دیرینه هد نای اوست
در بیان کمتر سخن گوید ولی
چون بگوید فرّ وی گردد جلی
حرف او بی باک و افکارش عظیم
جاهلان از تیغ گفتارش دو نیم
عضو شورای بیان است و حلیم
با همه نیکو نگه دارد حریم
اهل ورزش بوده او تا پیش از این
این شنیدستم ندارم خود یقین
ترکِ زیبا لهجه ای رعنا بود
این که گویم خود پر از معنا بود
پایه ی تفریح و بیرون رفتن است
اهل خوش‌خوش‌خوردن و خوش‌گشتن است
با مریدان چون که او همزاد شد
از کرفس شنبه ها آزاد شد
چونکه او این خوردنی را خوش نداشت
مصطفی او را در این تنها نذاشت
این بیاضی با علی و مصطفی
گر نباشند این سه کار هد هوا
گرچه این هرسه نبینم من زیاد
زانکه یک شب درمیان یک تن میاد
با رکوعی هم کنار و حق شنو
قصه ی این دوستان از من شنو
من نمیدانم که این آدم کجاست؟!
جانشان جز خدمت آدم نخواست
این که گفتم قصه و افسانه نیست
داستان مردم بیگانه نیست
جانب آن را نگه میدارد او
 
هر که راز شعر من میداند او

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • ۱۸
  • ۱

در بیان از طعام چند چیز می خورند که در دیگر بلاد ندیدم این همه با هم و هر ساعت خوردنی مخصوص به خود دارد. و نظم آن چنین است که چون ساعت 8 و نیم شود صبحانه می خورند هر روز به یکی از اینها که خامه باشد و حلوا یا کره باشد و مربا و دو روز از هفته نیز نان و پرچم که این پرچم همان پنیر است و خیار و گوجه . و چون ساعت 10 و نیم شود وقت چای اول است که البته  قطره ای چای است در فنجان و باقی همه آب است گویی که چای در قطره چکان دم همی کنند و چون ازیشان علت پرسیدم آنقدر از مضرات چای سیاه گفتند که من از خوردن همان چای بی رنگ هم منصرف شدم از ترس هلاک. پس از آن به ساعت 12 آب هویج و آب کرفس میخورند و این را چنان می خورند که اکسیر جاودانی است لیکن مرا سبز آبی یود بیمزه و بی بوی که جز با نمک نمیشد فرو دهی و ایشان چنان عادت کرده اند کانّ آب. و آب کدو که شنیدم که میخوردند و سپاس خدای را که شنیدم و به چشم ندیدم و آنچه شنیدم را بازگفتن نتوانم که ذکر حمیم کردن به که حدیث آب کدو گفتن. چون ظهر شود و اذان بگویند نماز می کنند و تا پیش از این چنین بود که ناهار می خوردند هر کس به یک چیز که دسپخت منزلشان بود یا دسپخت خودشان در منزل؛ و یا از بیرون می آورند و قاطبه از همین غذای بیرون می خوردند و این سنت بود تا پنجشنبه 25 شعبان المعظم که دیگر شد چنین که وارد بر مدیر شدم در حالیکه دیگری خارج می شد و مدیر فرمود رضی الله عنه کاین که میرفت خوالیگر بود که پیش از این مطبخی بوده سالی چند و باشد کز امروز بیان را خوراک پزد از آنچه حلال است و از لحم طیر و طیبات مما رزقنا الله پس فرمود تا از اطباقِ مس دیگ ساختند و اسباب خوالیگری فراهم کردند و تا به امروز چنین است و میهمان هم که میآمد همسفره می شوند. سه ساعت از ظهر گذشته دوباره چای میخورند به همان اوصاف که گفتم و یک ساعت بعد زمان عصرانه است اغلب به میوجات و بیسکوییت و همراه آن جوشانده  بابونه و زیره و چای سبز است هر روز یکی و چون مغرب شود نماز میگزارند و دوباره سفره پهن می کنند و این به فصل سرما همزمان ساعت 5 است و در این سفره نان میخورند و همان پرچم و بعضا چیزهای دیگر و اینها همه در رمضان متفاوت است و به ماه مبارک همه تعطیل می شود بجز یکبار افطار که سفره سالانه بیان است و بر سر آن هرکه در بیان رفت و آمد داشته با اهل اش می نشینند و همیشه نیمی، نیم دیگر نشناسند لیکن وفور نعمت است تا بدانجا که کس را توان ترک مجلس نبوَد.رسم ناهار دوشنبه ها

چون به بیان وارد شدم دوشنبه بود و جماعتی دیدم از اصیل زادگان ترک و فارس که در میانشان چند کس از سادات تهران و اصفهان و بلده طیبه قم بود و وقت ناهار و جملگی بر سفره نشسته بودند و طعام نان بود و پنیر و گوجه ای که از فرنگ می آوردند و سبز میوه ای که خیار بود و هویج و کرفس و خرما و ماست. چون از خوراک ایشان پرسیدم؛ گفتند که امروز دوشنبه است و سنت بیان است که در این روز، غذای سالم میخوریم که پختنی نباشد و چرب نباشد و حیوان نباشد که عقل سالم در بدن سالم است و آنقدر از فوائد کرفس گفتند که مرا حیرت آمد ازین همه سود که در این نبات بود. (الحمدلله که جماعت را غذا به لذت خوردن اولی بود از جان به سلامت بردن و چنین شد که امروز این سنتِ منسوخ است جز دو بار در ماه). چون طعام خوردند به اتاقی شدند که اسباب بازی در آن نهاده بود و در میان آنچه در اتاق از میز پینگ پنگ و تردمیل و غیره بود؛ فوتبال دستی اقبال بیشتر داشت و جماعت تقسیم شدند به تیم های دو نفره و بازی کردند نیمی از ساعت را و من نیز ملحق شدم و یک بازی کردم و باختم و همان شد که بعد از آن به نظاره اکتفا نمودم و تشویق برآن افزودم و این فوتبال دستی داستان اش مفصل است و لیگ دارد برای خودش و عمده ی اهل بیان هر روز ساعتی را به آن می گذرانند. مفرح ذات است بسیار و مخصوصا اگر کار گران باشد و وقت بازی نباشد هیجان اش بیشتر است و به چشم دیدم ایشان را که طعام کوتاه می کنند تا به فوتبال دستی برسند و از ایشان آیت سلام و سیدِ حجاز شوق بازیشان بیشتر است.

در دیزی خوران
از رسوم بیان دیزی خوران است و چنین است که چون کسی از اهل بیان را خدای فرزندی دهد یا روزی اش فراخ شود و مرکبی بخرد و یا بخت به او رو کند و روانه خانه بخت شود یا در مسابقات برنامه نویسی یا المپیادها که بیانیان شرکت می کنند مدالی بیاورد و خلاصه به هر عنوان که موجب مسرت گردد؛ دیگران را مهمان می کند به سفره احسان به صرف دیزی که در ظروف سنگی از دیزی خانه آذری میآورند و چرب طعامی است. پس در این روز دوستان را از گذشته و حال و آینده زیارت می کنیم چه آنها که قبلا بوده اند یا آنها که بعدا قرار است به بیان بیایند همه و همه هستنداز آنکه هرکجا کرمی شامل و مروتی شایع است عدد اصحاب سفره از شماره بیرون است و نزد خدای نیکوتر طعام آن است که اهلش زیاده باشد و نزد خلق خدای آنکه از جیب میزبان شود و این هردو در دیزی نهفته باشد. پس سفره ناهار دوتا می شود و پر نعمت و خوردن به درازا کشد از آن که حکیمان دیر  دیر خورند و عابدان نیم سیر و جوانان تا طبق بر گیرند و بیان جملگی جوان اند...

 

 

  • ۱۷
  • ۲

آیت بیانیان حسین نامی است که  طایفه اش از  کبار  اصفهان اند و وی مطابق جمعه هفتم محرم الحرام 1407 متولد شد که در بیان سلام کند  بسزا و در میان اهل بیان مرا با هیچ کس مثال وی اسباب مجامله و مجادله نیست از آن رو که اهل مباحثت است و مصاحبت اگرچه  با منش اختلاف هست در فلسفه و سیاست از آسمان تا زمین و  لکن در اختلاف متخلق است و در  دین متشرع و در سیاست آزاد بیندیشد و  مسلمان است به تفسیر رحمانی  به رحمانیتی شامل و کامل و جامع که قید مانع ندارد و من در این ها همه با او مخالفم لیک هم صحبتی  است حلیم و هم کاری است کریم و قولی دارد لین و خویی خوش و زبانی نرم و اخلاقی ستوده

مردی نجف آبادی و آیت نکویی          شاهنشه ملک خوبخویی

آیت سختکوشی است و پایه ی سرخوشی و اهل تحاشی و چشم پوشی و در کرامت و منزلت همچون نجاشی که آن مالک حبشه بود و این زخم خورده از پشه! بر بازی مولع است و با رکوعی هم بازی و نشاط ملاعبت در بیان به یمن ایشان رود و بساط مداعبت اینها گسترند و باعث ممازحت این دو باشند از  دیگران بیشتر  و جمع ایشان، رکنی به کمال رساند و من این در اینها سخت پسندیده دارم و اوج شوخی ایشان وقت ناهار است و الحق که در غیابشان جز سکون و سکوت نباشد.
یاد دارم که زمانی بود که نبود و بیمارستان بود و بیان را جملگی هوش از سر رفته بود و دل های ایشان ازین مسئله به تنگ آمده و جان هاشان به لب رسیده که جای خالی وی در بیان ثلمه ایست که جز با وی پر نشود و بیان هر روز بر پرسیدن حال وی از یکدیگر پیشی می گرفتند و می شد که در هیئاتی با پرچم و لوا و طغرای مدیر عیادت او می نمودند که تا عافیت حاصل شود و کسالت زایل گردد.

 

 

  • ۲۰
  • ۱

چون از متروی دانشگاه شریف بیرون شوی بن بستی بینی زهره نام که در آن جای پارک نباشد و چون داخل شدی به چپ عمارتی است سفید که نمای آن به مرمر ابیض کرده اند و دو در دارد که اولی کارمند رو باشد و دیگری ماشین مدیر رو! و از باب دیگر داخل نشود و خارج جز ماشین مدیر رضی الله عنه و مدیر مالی بسط الله یده.
پس چون از در اول که آمد و شد ملت از آن شود آمدی به راست پلکان است و به یسار دیوار و در مقابل جایگاهی که در آن اجتماع کنیم و عبادت، و ناهار خوریم و بخوابیم و بازی خانه در آن است. و چون به بالای پله ها روی دوطبقه و نیم بینی که هر یک را دو واحد است مجزا و به طبقت سوم بارگاه مدیر است رضی الله عنه و نیم طبقه آخر مقام منشیان است و دبیران که جملگی مخدرات اند و آمد و شد ایشان بر رجال عمارت معلوم نشود.  پس بیان را به دیده بینا چهار واحد است که اولی آشیانه هد باشد و دیگری مقَام بلاگ و در سومی سلام کنند و در چهارمی مدیریت. و من به  اینها  تمام مُقام کرده ام تا به حال و از اینها همه نیکوتر در جو، واحد اولی ست که اهل هد نشینند  و سپس واحد ثلاث است در فرح روح و روان از آن که عمده ایشان بشاشند و بایسته جوانی است مسرت جسم و جان. و من اهل این عمارت سخت نیک دانم و در محبتشان سعی نیکو دارم از آن روی که جملگی متفق مرافقت اند و شریک رنج و راحت و عبادت خالق در خدمت خلایق دانند. و من این نه از برای خوش آمد ایشان گویم و نه از باب تبلیغ بیان که آنچه مرا در دل است بر لب است و حاجت نیست که دروغی گفته آید که ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان  و این هردو جاهلان کنند و اعوذ بالله ان اکون من الجاهلین.

این بنای مقصد دنیا و دین معمور باد
جاودان چون هست معمور از حوادث دور باد
آفتاب ار بی اجازت بگذرد بر بام او
بر سر گستاخ او چنگال هد ساطور باد
چار دیوار اش که از هر چار ارکان برترند
جای وبلاگ و سلام و جایگاه سور باد
شاعران از این عمارت نیک اگر ذکری کنند
ذکر حوض کوثر و ساقی و جام نور باد
فضله ی هد گر در ایوانش به باران حل شود
در خواص و منفعت چون فضله زنبور باد
واز نوای کد نویسان سلام، هر نیم شب!
در دو گوش آسمان از نغمه ی خوش شور باد
هر که از پایتون نویسان در بیان وارد شود
در سرای حورِ جنت دائما ماجور باد
در بیان هر کس که فوتبال دستی بازی میکند
در المپیک جهانی رایت اش منصور باد
منشی ملک فلک بر لوح محتوم این نوشت
شهد و شربت تا ابد در این بنا موفور باد


    
    
   
     
    
         
    
   

 

  • ۱۵
  • ۱

مدیر را رضی الله عنه در بیان حاجبِ جایگاه، سناد است وحید رضا که پرده دار آستان مدیر است و رازدار برنامه ی وی.

یکی نامور بود آنجا بنام
که او را بدی بر درِ شه، مُقام
وحیدی که چون سد بر راه بود
فروزنده ‏ی رسم درگاه بود
زگفتار و کردار آن شوخ مرد
نگردد کس اندر بیان روش زرد
جز از شاد و آباد کردِ بیان
ندارد به دل آشکار و نهان
 

در بیان آنچه مدیران کنند جداست و آنچه برنامه نویسان کنند و نیز هرآنچه به ید صورتگران شود لیک هرچه ماند به دست و درایت سناد شود سخت درست  که جوانی است هشیار کاردان و وافر حزم و کامل خرد و صائب رای و ثاقب فکرت و در ملاطفت بی تعذر و در معاشرت بی تحرز  که  صاحب دیوان رسایل است  و  پاسخ  ارباب رجوع دهد به درستی و کار عمارت کند به چیره دستی و بیمه و مالیات انجام دهد به چرب دستی و ناهار خلق جملگی به دست او ست و وی را به دوستی سخت گرامی دارند بیانیان . فی الحال ستون خیمه ی بیان است  و چون نباشد کار ها همه بر آب و معده خلایق در پیچ  و تاب!

 

  • ۹۱
  • ۲۱

یکی از همکاران خوش ذوق ما در بیان که از شدت علاقه به آثار کهن پارسی، تقریبا نثر امروزی را فراموش کرده است مطالبی طنز گونه در قالب ادبیات کهن درباره بیان به رشته تحریر درآورده است. گرچه مخاطب اصلی این نوشته ها کسانی هستند که در شرکت بیان مشغول به کارند اما انتشار عمومی آنها نیز خالی از لطف نیست. قسمت های بعدی این نوشته ها در صفحه اصلی این وبلاگ منتشر نخواهند شد اما شما می توانید با مراجعه به بخش زندگی به سبک بیان آنها را دنبال کنید.

چون چند صباحی از ورود من به بیان بگذشت؛ باری بیان را مدیر،  مر مرا بخواند رضی الله عنه و فرمود: تو را کتابت زندگی به سبک بیان چون باشد؟ گفتم باشد که سهل آید اگرچه مرا فهم نیایدگویش امروز این مردم و کتابت آن نتوانم به زبان ایشان کردن و نگاشتن نتوانم به کلام اینان نمودن...